Thursday, September 14, 2006

کودتای 28 مرداد، جنایت بزرگ رژیم پهلوی
توضیح ضروری در آغاز: بخش اعظم مطلب زیر، بر گرفته از مقاله ای است، که سال گذشته در سالگرد مرگ صمد بهرنگی، تحت عنوان "معلم آگاهگری، شجاعت و عمل انقلابی! " از این نگارنده، منتشر گردید. این بخش در شکل کنونی، تصحیح و تکمیل شده، و چاپ دوم مطلب مذکور است
تاریخ معاصر ایران با انقلاب مشروطیت، و تاریخ اخیر ایران با کودتای 28 مرداد سال 32، آغاز میشوند. رضا خان سرکوبگر و مهره بی اراده امپریالیسم روسیه، در دوره سرکوب مردم آذربایجان و بتوب بستن مجلس، جزء فرماندهان دسته قزاقان، و از شلیک کننده گان مستقیم بسوی مشروطه خواهان مبارز بود. هم او و همدستان سیاسی او، بعدها در سال 1299 از سوی امپریالیسم انگلستان، موظف به ریشه کنی کامل آثار انقلاب مشروطیت گردیدند. فرزند او محمد رضا پهلوی، درست همین نقش جنایتکارانه را، اینبار از سوی امپریالیسم آمریکا و انگلستان تواماً، برای درهم شکستن کامل مبارزات توده ای در دهه منتهی به کودتای 28 مرداد سال 32، بعهد گرفت. در پرونده رژیمهای پهلوی، جز خیانت به مردم ایران و عاقبت، کشاندن کشور به سوی استقرار رژیم ترور اسلامی، چیزی وجود ندارد. سالگرد کودتای 28 مرداد سال 32، روز این جنایت بزرگ علیه یک دولت منتخب و جنبش کارگری- کمونیستی ایران، که با همدستی فعالانه دستگاه ارتجاعی مذهب انجام گرفت، فرصتی برای مرور تبهکاری سلطنت طلبان خیانتکار کنونی است؛ تبهکارانی از نوع داریوش همایون، که نه فقط کمترین تغییری در ماهیت فاشیستی آنها صورت نگرفته، بلکه در پناه حمایت چپ اپورتونیست، هر چه گستاخانه تر به تبلیغات ضد مردمی خود، ادامه میدهند.وقوع کودتای 28 مرداد سال 32، در ادامه سیاستهای چندین دهه قبل دستگاه سلطنت و مذهب، بورژوازی ارتجاعی و قدرتهای امپریالیستی قرار داشت. یورش به مردم، به یکباره و بساده گی، و صرفاً با موضوع ملی شدن صنعت نفت، آغاز نگشت. جنبش ملی شدن صنعت نفت و مبارزات آزادیخواهانه مردم، خود ادامه مبارزات دو دهه قبل، برای جبران ناتمام ماندن انقلاب مشروطیت، و تسویه حساب قطعی با رژیم سلطنتی بود. در این میان، سرکوب وحشیانه مردم آذربایجان و کردستان پس از خروج ارتش سرخ، چرخشی در تحکیم موقعیت نیروهای ارتجاعی داخلی و خارجی، علیه مبارزات مردم ایران فراهم ساخت. کودتای 28 مرداد، در انتهای دوره ای قرار دارد، که بطور مشخص از سال 1325 آغاز گردید.دولت مرکزی ایران با آغاز خروج ارتش سرخ در آذر ماه 1325، اقدام به ممنوعیت فعالیتهای حزب توده و سازمانهای اجتماعی نزدیک به آن نموده، دست به یک لشگرکشی بزرگ به آذربایجان، همچنین به کردستان زد. دولت خودمختارآذربایجان و سپس دولت جمهوری مهاباد، در مقابل این هجوم بزرگ قادر به مقاومت نگشته، سقوط کردند. سقوط دولت خود مختار ملیت تحت ستم، مفهوم سلطه شوینیسم ملت حاکم در ایران را، در کوچه ها و خیابانهای شهرهای آذربایجان و کردستان به شکل بربرمنشانه ای به نمایش گذاشت: دهها هزار نفر از مردم مبارز و بی گناه، طی چندین روز به معنی واقعی کلمه، سلاخی شدند. رژیم شاه در آذربایجان، دست به یک خلق کشی بیسابقه زد. چوبه های دار و گرداندن جنازه های مبارزین در شهرها و روستاها برای تحقیر و ارعاب زحمتکشان، به بخشی از زندگی روزمره مردم این منطقه، مبدل گشت. شوینیسم حکومت مرکزی در بدوی ترین و ضد انسانی ترین نوع آن، آذربایجان را به کشتارگاه مبارزین و مردمی که جرئت نموده، حزب و انجمن ایجاد کرده، به زبان مادری خود درس و سرود خوانده بودند، بدل ساخت. این درنده خویی غیر قابل پیش بینی که بعدها، الگوی سرکوب و ترور در دهه 60 در رژیم اسلامی گردید، نه فقط ضربه هولناکی به مردم آذربایجان، بلکه به کل جنبش انقلابی در ایران، وارد آورد. با سقوط دولت انقلابی – دموکراتیک پیشه وری، سرنوشت فاجعه بار سایر جنبشهای اجتماعی در کشور، برای چندین دهه پس از آن نیز رقم خورد. سرکوب ددمنشانه جنبش مردمی در آذربایجان در آذرماه سال 1325 و سقوط جمهوری مهاباد در همین تاریخ، پیش درآمد کودتای امپریالیستی 28 مرداد در سال 1332، و سرنگونی دولت مصدق گردید. احزاب بورژوازی ملی و مؤثرترین شخصیت اپوزیسیون محمد مصدق، که در سال 1325 در مقابل سرکوب بی رحمانه مردم آذربایجان و کردستان سکوت کردند، در واقع حکم مرگ خود، و جنبش ضد استعماری ( کارگری – دموکراتیک ) 1320 تا 1332 را صادر کردند. بدون سرکوب وحشیانه جمهوری خود مختار آذربایجان و جمهوری مهاباد، درهم شکستن جنبشهای دموکراتیک – کارگری سراسری، وسرنگونی دولت مصدق در سالهای بعد، غیر ممکن بود. با توحش رژیم سلطنتی در قتل عام دهها هزار نفر از مردم آذربایجان و کردستان، همچنین خروج ارتش سرخ از ایران، طبقات ارتجاعی کشور، در تلاش برای تغییر کامل توازان قوای سیاسی، یک سنگر بزرگ را تصرف کردند. شکست جنبش انقلابی در آذربایجان در عین حال، تضعیف مبارزات انقلابی در جامعه، و تقویت گرایشات سازشکارانه در حزب توده را بدنبال آورده، راه سرکوب مبارزات مردم در دور بعدی اوج گیری آن را، هموارتر ساخت. با شکست جنبشهای توده ای در آذربایجان و کردستان، پیشروی در مبارزه برای ملی شدن صنعت نفت، به عنوان تنها امکان برای ایجاد یک نظام دموکراتیک و مستقل از قدرتهای امپریالیستی، باقی ماند.هر چه مبارزات ضد استعماری با هدف تأمین مالکیت ملی بر صنایع نفت، گسترش می یافت، بهمان میزان جبهه نیرومندی از بورژوازی ایران، بقایای فئودالیسم، سلطنت، دستگاه مذهب و قدرتهای امپریالیستی، علیه مردم، علیه حزب توده و دولت مصدق، شکل میگرفت. طبقه کارگر که عملاً از طریق حزب توده، در یک ائتلاف پایدار با گرایش عمده در جناح چپ بورژوازی ملی قرار داشت، در فقدان حضور ارتش سرخ، امکانات به مراتب کمتری در دفاع از خود در اختیار داشت. این در شرایطی است، که تمام دستگاه دولتی و ارتش و پلیس، در کنترل دسته جات ارتجاعی قرار داشته، سفارتخانه های امپریالیستی به توطئه گری علیه مردم ایران مشغول بوده، و شرایط سیاسی کشور روز به روز، به زیان مردم تغییر میکرد:1- میان حزب توده و جبهه ملی، هیچگونه وحدت و اقدام مشترکی، برای مقابله با خطرات آتی شکل نگرفت.2- جبهه ملی، بویژه گرایشهای میانی و راست آن، با نزدیکی مداوم به امپریالیسم آمریکا، خوش باوری به جناح دیگری از قدرتهای امپریالیستی را دامن زده، به حساسیت مردم در برابر خطرات جدید، آسیب وارد آوردند. دولت مصدق حتی بنا به خواست آمریکا، تظاهرات و تجمعات مخالفین سلطنت را در روزهای پیش از کودتا ممنوع ساخته، صدها نفر از فعالین حزب توده را بازداشت نموده بود.3- فرسوده گی روحی در جامعه و فقر غیر قابل تحمل ناشی از دو سال تحریم و بایکوت خرید نفت از سوی قدرتهای غربی، توانایی توده های زحمتکش در مقاومت در مقابل یک کودتا را بشدت کاهش داد.4- طی 12 سال چندین دولت در فواصل کوتاه بر سر کار آمده، و نزاعهای فرقه ای احزاب سیاسی دموکراتیک و اشتباهات تاکتیکی مکرر آنها، به اعتماد مردم به احزاب سیاسی، لطمه وارد ساخت.5- هرگونه درخواست اتحاد شوروی برای خرید نفت از سوی مصدق رد شده، و این به سرخورده گی و بی اعتمادی هر چه بیشتر کارگران نیز نسبت به دولت مصدق، دامن زد.6- همدستی آشکار بورژوازی تجاری ( بازار دلالی اسلامی ) و دستگاه مذهب با دشمنان مردم، بطور موثر، جبهه دربار و امپریالیسم را تقویت کرد.7- مردم از قتل عام شدن توسط نیروهای ارتش، نظیر آنچه که در آذربایجان و کردستان روی داده بود، در صورت مقابله مسلحانه علیه یک کودتای نظامی، وحشت داشتند.8- بر خلاف سالهای اول استقرار مشروطه، که تهاجم به مجلس و تعطیل مشروطیت، از طریق مقاومت انقلابی مردم آذربایجان به عقب رانده شد، شکست دولت پیشه وری و قتل عام مردم در این منطقه، به توانایی مقابله انقلابی جامعه با تهاجم رژیم پهلوی، بوِیژه از سوی مردم آذربایجان، لطمات سنگین وارد آورده بود.9- مرگ استالین در 5 مارس 1953( اواسط اسفند 1331)، و عدم وجود انسجام کافی در رهبری در حال انشعاب در حزب کمونیست اتحاد شوروی، شرایط جهانی برای قدرت نمایی امپریالیستی در ایران را، مساعد نموده بود. موقعیت بین المللی آمریکا پس از پایان جنگ کره در ژوئیه 1953 ( تیرماه 1332)، و عدم توانایی آن درغلبه بر قدرت چین و شوروی در شرق آسیا، چشم انداز تضعیف نفوذ آن در این منطقه را آشکار کرد. از این رو، دست زدن به اقدامی جدی برای تقویت نفوذ خود در منطقه خلیج فارس، بخشی از هدف ایجاد توازن سیاسی بین المللی دلخواه آن را تآمین نموده، قدرت گیری حریفان آمریکا در شرق آسیا را، جبران میساخت.10- و سرانجام محافظه کاری و ترس واپورتونیسم ذاتی رهبری حزب توده، با همه عوامل ذکر شده دست به دست هم داده، به کودتای 28 مرداد و شکست جنبشهای کارگری-دموکراتیک بزرگ مردم ایران، منجر گردید.وقوع کودتای امپریالیستی سال 32، به یک دور کامل از مبارزات مردم ایران، از مقطع انقلاب مشروطیت، از سال 1285( 1906) تا سال 1332( 1953) پایان داد. از این طریق نیز نقش تاریخی جناح راست نسل اول جنبش کارگری- کمونیستی، که با روی آوری به محافظه کاری در زندانها، از ترور رژیم پهلوی نجات یافته بود، و ظرفیت لیبرالیسم ایرانی (بورژوازی ملی)، با ناتوانی آنها در جلوگیری از شکست جنبشهای کارگری- دموکراتیک به انتها رسید. کودتاچیان بیشترین نیروی سرکوب را متوجه فعالین کارگری، نیروهای چپ و دموکراتیک، و قبل از همه اعضاء و مسئولین اتحادیه های کارگری، پرسنل مبارز ارتش و حزب توده ساختند. بخشهای محافظه کار و نزدیک به بورژوازی ملی در این حزب، به اشکال گوناگون با کودتاچیان کنار آمده، راه سازش با قدرت مسلط را در پیش گرفتند. شکست بورژوازی ملی در قدرت گیری سیاسی و حفظ آن، در عین حال نمایش ناتوانی آن از رهبری توسعه صنعتی کلاسیک جامعه، در شرایط سلطه سرمایه انحصاری در جهان بود. بورژوازی ملی قادر نبود، بمثابه نیروی محرکه توسعه اقتصادی – اجتماعی، در محتوای پارلمانی- دموکراتیک آن عمل کند. شرایط جهانی، بطور کامل به شرایط پایان دوران رشد سرمایه داری رقابت آزاد، و تسلط امپریالیسم بر سیاست و اقتصاد سرمایه داری تغییر کرده بود. در شرایط دیگری که این نیرو در اتحاد با طبقه کارگر قرار گرفته، با تکیه بر جنبشهای انقلابی و یک انقلاب ارضی همه جانبه، قدرت سلطنت و دستگاه مذهبی را در هم شکسته، با کنترل کامل صنایع نفت، در مقابل تهاجم امپریالیستی دست به مقاومت میزد، در این صورت قدرت سیاسی ناشی از مردم و سرمایه عظیم ملی، احتمال یک توسعه پارلمانی- دموکراتیک را، امکان پذیر می ساخت. اما پایه اقتصادی سنتی- کارگاهی بورژوازی غیر نفتی، عدم توسل دولت مصدق به اقدامات جدی برای برچیدن کامل بقایای فئودالیسم، ناپیگیری در تضمین حقوق دموکراتیک مردم، تزلزل و ضد کمونیسم ذاتی آن، که جناح چپ این نیرو، یعنی حزب توده را نیز در شکل دیگری شامل میگشت، شکل گیری فرصت تحول پارلمانی- دموکراتیک را، ناممکن ساخت. با پایان نقش بورژوازی ملی در توسعه دموکراتیک جامعه و برچیدن قطعی مالکیت فئودالی، بورژوازی انحصاری امپریالیستی به سردمدار گسترش سرمایه داری تبدیل شده، همه اشکال تولید سابق نیز، به زائده ای از نقش مسلط آن در اقتصاد ایران مبدل گشت. توسعه سرمایه داری تحت شرایط امپریالیسم و در چهارچوب ویژه گیهای سیاسی ایران، فاقد کمترین عنصر ترقی خواهی بوده، از این رو، شکل گیری روبنای حقوقی – سیاسی مدرن را بدنبال نیاورد. کشور به دایره نفوذ همه جانبه امپریالیستی کشیده شد، و دیکتاتوری پلیسی در اشکال هولناک آن، تشدید گردید.با شکست جنبش کارگری – دموکراتیک در مقطع کودتای 28 مرداد سال 32، نیروهای جدیدی بتدریج به عنوان سکاندار تحولات اجتماعی آتی، گام به عرصه گذاردند. سقوط دولت مصدق، کشور را نه فقط در روند توسعه سرمایه داری، بلکه در پیدایش جنبشهای انقلابی آتی نیز، به مسیر جدیدی سوق داد. دهه 30، نه تنها دهه شکست و هزیمت نا امید شده گان، بلکه دهه شکل گیری تدریجی یک تلاش بزرگ، از سوی نسل جوان کارگران کمونیست و روشنفکران انقلابی نیز، محسوب میگردد.

Comments: Post a Comment



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?